مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

40

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميآمدند ولى آن دختر ، ايشان را غلبه ميكرد و اسلحهء ايشان گرفته ، داغ بر جبين ايشان مينهاد . تا اينكه ملك‌زادهء از ملك‌زادگان عجم كه بهرام نام داشت ، آوازهء حسن آن قمرمنظر بشنيد . ذخيره‌هاى ملوكانه و مالى بسيار و سپاهى انبوه برداشته ، به قصد آن دخترك روان شد . چون به شهر پدر او رسيد ، هديتى گران‌مايه به پدر او بفرستاد . پس از آن ، وزير خود را بخواستگارى دختر او روان كرد . ملك بپاسخ جواب داد : اى فرزند ، دختر من بفرمان من نيست و او قسم ياد كرده كه شوى خود نگيرد ، مگر كسى را كه در ميدان جنگ بر او چيره شود . ملكزاده جواب داد : من نيز اين دانسته ، از شهر خود بيرون آمده‌ام . ملك گفت : چون چنين است ، فردا با او ملاقات خواهى كرد . چون فردا شد ، ملك نزد دختر فرستاد و او را جواز ميدان بداد . درحال ، دختر ملك ، جنگ را آماده گشت و سلاح بپوشيده ، بميدان درآمد و ملكزاده نيز به قصد جنگ بيرون شتافت . مردمان چون اين بشنيدند ، از دور و نزديك ، گروه‌گروه بديشان گرد آمدند . ملكه را ديدند كه لباس جنگ پوشيده و نقاب بر رخ افكنده و ملكزاده نيز با اسلحه تمام بمبارزت او برآمده . پس ايشان به يكديگر حمله كردند و ديرزمانى بمجادله مشغول شدند . دختر ملك از ملكزاده شجاعتى مشاهده كرد كه چنان دليرى از كسى نديده بود و دانست كه اگر حيلتى به كار نبرد ، ملك‌زاده برو چيره خواهد شد . آنگاه از روى نيرنگ ، نقاب از رخ بركشيد . روئى چون آفتاب پديد شد . ملكزاده را از ديدن او عقل برفت و قوتش نماند . ملكه چون سستى او را بديد ، برو حمله كرد و از خانهء زينش بربود . و ملكزاده در دست او بسان گنجشكى بود كه در چنگال باز اسير شود و از غايت مدهوشى ، راه خلاصى نميدانست . پس ملكه ، اسب و سلاح و جامهء او را بگرفت و به آتش ، علامتى بجبينش نهاده ، رها كرد . چون ملكزاده از بيخودى خلاص شد ، چند روزى از غايت اندوه ، بيخواب و خور بزيست و از عشق دخترك ، حالتش دگرگون گشت . آنگاه خادمان خود را بسوى پدر بازگردانيد و كتابى به او نوشت كه : اميد بازگشتن از من